"لابه لای نوشته های یک نفر خواندم بعد از مهاجرت و رفتن از ایران و بعد از گذشتن چند صباح که دلش هوای بوی ریحا و گل و بته های ایرانی می کند، به کسی می سپرد تا برایش بذر 1 و سبزی خوردن و چند تایی گل و گیاه که فقط مخصوص ایران است بیاورد. بذر ها را می کارد، مثل تخم چشم هایش پرستاری شان می کند، حواسش به 1، آب، مواد معدنی و کودکشان هست، اما دانه ها یا نمی رویند یا شبیه ریحان های باغچه ی خانه شان نمی شوند. بویشان یک بوی دیگر است، طعمشان یک طعم دیگر و رنگش هیچ شبیه گل و گیاه حیاط خانه ی پدری نیست، آخرش هم به این نتیجه می رسد که باید آن آب، آن خاک و آن آفتاب باشد تا ریحانی شبیه ریحان های باغچه ی کودکی اش عمل بیبیدکه بویش تا هفت خانه اون ورتر می رفت.
من اما فکر می کنم نه فقط خاک و آب و آفتاب و بذر یک رستنی، که باید دست ها و بازوهای که می کارد، آب می دهد و درو می کند هم، عجین باشد با آن حلقه های دیگر تا بشود یک زنجیر درست و درمان. [فکر می کنم منظور چرخه یا اکوسیستم است]. شوریده ماهی، رطب بم، نارنج و ترنج شمال، پشته رفسنجان و انار ساوه شاید مثل همان ریحان ها زیر زبان ما یک جور دیگر مزه میدهد. من از دست ها و بازو هایی می نویسم که با همین آبی که از لای شنزار ها و دل قنات ها و کوه و کمر شره می کندو با همین آفتابی که تیغش گاهی تن آدم را می سوزاند و خاکی که خشک و شوره زارش هم بخشنده است، عجین شده اند؛ دست ها و بازو هایی که باورشان به قدرتمند بودن اگر بخشکد، آن آب هم می خشکد، آن آفتاب هم سرد می شود و آن خاک هم سترون؛ دست ها و بازو هایی که باید عزیزشان شمرد؛ دست ها و بازو هایی که می سازند. "
هدی حشمتیان. مقدمه ی کتاب داستان" خیاطی مادام"
-کتاب باریکی ست. داستانی با حال و هوای گذشته. ساید خانومدحشمتیان مهاجرت کرده اند و داستانی با حال و هوای قدیم ایران را ترسیم می کنند. همون اولش رو توی کتاب فروشی خواندم داستان دختر جوانی از خانواده ای نسبتا مرفه است که دارد عروس می شود. حالا می خونم درباره ش می نویسم. مقدمه ش خیلی چسبید گفتم بنویسم براتون.
برچسب:
نویسنده: ماهان فرهادی