خرید بک لینک

از دیروز که شنبه بود برام مسجل شد که دیگه روند هوا همین گرماست و حالا حالاها نباید منتظر بهبودش باشم.

کلاس بادی فلکس رو که می رفتم هنوز میرم. ساعت 11 ست. الان هم هنوز مربیم نیومده نشستم می نویسم.

صبح که بلند شدم دل و دماغ درست و حسابی نداشتم. رفتم حموم یه خورده توی خونه دور زدم و قران خوندم و آماده شدم بیام کلاس. یه بطری آب هم میذارم توی فریزر که توی مسیر دستم بگیرم.

با اتوبوس میرم تا یه جایی رو. توی اتوبوس یه پسر نابینایی از در جلو آقایون سوار شد و همونطور عصا به دست اومد تا در وسط و دستش رو گرفت به میله. همون ایستگاهی که پیدا شدم پیاده شد. به نظرم خیلی جسور اومد که اونجور تک و تنها راه افتاده با عصاش. البته باید بگم به نظر می اومد نابینای صد در صد نباشه. شاید مثلا سایه ها رو تشخیص میداد.

پیاده که شد همونجا وایساد و دیدم داره یه چیزی میگه. داشت میگفت کسی هست منو ببره اونور خیابون؟ البته خیلی بلند نمی گفت. رفتم جلو خودم رو بهش رسوندم پرسیدم میخواین برید اونور خیابون؟ گفت اره. دستم رو بردم جلو تا بگیره. آستین مانتوم هم کاملا بلند و ول و شل هست ولی به نظرم بی مورد اومد پرداختن به این جزئیات اون زمان. دستک رو که گرفت هنوز دو قدم نرفته بودیم که پرسید "حالدون خوبه؟" گفتم ممنون!

اون طرف خیابون که رسیدیم گفت شما مسیرتون تا بی ار تی نیست من رو برسونید؟ گفتم نه.

بعد یه آقایی که ما رو دیده بود انگار غیرتی شده بود اومد ازش پرسید کجا میخوای بری؟ گفت پیاده رو! برگشتم دیدم همونجا وایساده اون سمت خیابون که رسیدیم.

رد دست لزج ش هنوز بهمه

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: شنبه 16 تير 1403 ساعت: 11:03

صفحه بندی