میدانید؟ فکر کنم سه هفته ای از جریان کارگاه گذشته باشد. خیلی شانسم گفته بود که آنجا را پیدا کرده بودم. حالا که فکرش را می کنم می بینم چطور بشود که صاحب کار کارگاهی مثل او پیدا کنم...
چند وقت پیش که تلویزیونمون روی اخبار روشن بود یک گزارشی بود در مورد افغانستانی هایی که "به میل خودشان" به کشورشان بر می گشتند. ردیف اتوبوس ها در مرز.
گزارشگر می گفت از صد و شصت هزار افغانی ساکن در ایران مثلا اینقدر هزار دارند به اختیار خودشان برمی گردند. یعنی در صد بالایی بود. از مصاحبه هایی که با چند نفر انجام داد البته خیلی این راضی بودن به نظر نمی اومد. حالا البته مسلما افغانی ها خاک وطنشان برایشان چیز دیگری ست ولی شرایط مساعدی ندارد آنطرف. یادم آمد نازی اشاره ای کرده بود به این موضوع. حتی اسم اصلی ترين شهر نزدیک به روستایشان را گفته بود. سعی کرده بودم اسم شهره رو به خاطر بسپارم ولی فراموش کرده بودم. از نازی پرسیده بودم کجای افغانستان است؟ مثلا شرق؟ غرب؟ که نمی دانست. یعنی یا نمی دانست یا متوجه سوالم نشد. نازی گفته بود دلشان نمی خواهد برگردند. ولی ممکن است مجبور شوند.
حین کار متوجه شدم که ظریف و دقیق کار می کند. می گفت با اینکه سواد ندارد ولی می تواند از روی نوشته کپی کند. مشق های برادر دبستانیش را گاهی برایش می نوشت. می گفت خطم قشنگ است.
آن روز روز آخری بود که می دیدمشان. مینا و نازی و فریده و فریبا. از نازی پرسیده بودم خواهر فریده شکل فریده است؟ سرش را آهسته به طرف بالا زاویه داده بود: اون خوشگل تره. فریبا، خواهر فریده را که آن روز دیدم متوجه حرف نازی شدم ولی فریده یک جور دیگری هم دخترانه و هم باهوش بود. مثلش را کمتر دیده بودم. آن روز آهنگ گذاشته بود. از گوشیش روی سیستمی که کارگاه با وجود بیغوله بودنش داشت: اینجا
این آهنگ را به خاطر می سپارم و توی اینترنت پیدایش می کنم. کاش باز هم فریده را می دیدم بقیه آهنگ ها را هم می پرسیدم ازش.
راستش را بخواهید همه شان با هم تصمیم گرفتند نیایند. اینطور بود که مادر فریبا و فریده آمده بود دنبالشان تا به بهانه ی گرفتن اجازه شان برای آن روز و بردنشان، سر و گوشی آب دهد. برادر صاحب کارم در آشپزخانه، روبروی در ورودی بوده. هر چه صاحب کارم بهش سفارش میکند که جلوی مادره آفتابی نشود این برادره گوش نمیدهد.
مادر فریبا و فریده روی دختر بزرگترش بخصوص حساس بود. برای همین هم فریبا بعد از فریده به کارگاه آمد. مادرشان میگفته به عنوان دختر بزرگتر خوبیت ندارد که کار کند.
حالا که اینها را می نویسم نمی دانم مینا کجاست و چه می کند. در کارگاه که بودیم سعی میکرد خودش را جلو بیندازد و برای صاحب کارمان شیرین زبانی می کرد. نمی دانم عینک خرید؟ ازدواج کرد؟ آلمان است، یا ایران، یا افغانستان؟ بخصوص دلم برای آن سبک حرف زدن فریده تنگ شده. سادگی و بی تکلفی سن نوجوانی و جوانی بسیار درشان مشهود بود.
هر کجا هستند، ستاره ی بختشان پر نور
برچسب:
نویسنده: ماهان فرهادی