
از دیروز که شنبه بود برام مسجل شد که دیگه روند هوا همین گرماست و حالا حالاها نباید منتظر بهبودش باشم. کلاس بادی فلکس رو که می رفتم هنوز میرم. ساعت 11 ست. الان هم هنوز مربیم نیومده نشستم می نویسم. صبح که بلند شدم دل و دماغ درست و حسابی نداشتم. رفتم حموم یه خورده توی خونه دور زدم و قران خوندم و آماده شدم بیام کلاس. یه بطری آب هم میذارم توی فریزر که توی مسیر دستم بگیرم. با اتوبوس میرم تا یه جایی رو. توی اتوبوس یه پسر نابینایی از در جلو آقایون سوار شد و همونطور عصا به دست اومد تا در وسط و دستش رو گرفت به میله. همون ایستگاهی که پیدا شدم پیاده شد. به نظرم خیلی جسور اومد که اونجور تک و تنها راه افتاده با عصاش. البته باید بگم به نظر می اومد نابینای صد در صد نباشه. شاید مثلا سایه ها رو تشخیص میداد. پ...
ادامه مطلب
مغز (هوش) با روح چه فرقی داره؟ این منیت من، به کدومشون برمی گرده؟ Descartes متفکر فرانسوی قرن شانزدهم استدلال کرده که روح با مغز متفاوت هستند چون مغز رو میشه به قسمت های مجزا تفکیک کرد ولی روح رو نه. ولی این باز جواب اینکه روح چیه نمیشه. دکارت رو مثال زدم چون خب مال خیلی سال پیشه و اصلا پدر فلسفه ی نوین به حساب میاد اگه اشتباه نکنم. از گفته های مشهورش اینه که I think therefor I am. فکر می کنم پس هستم. با اینکه فرانسوی بوده معتقد به وجود خدا بوده. استدلال ش این بوده که من بشر خودم رو ناقص می بینم و میل به یک چیز والا دارم. پس خدایی هست. حالا البته نه اینکه توی یه جمله به این برسه.کم کم البته همونطور که مستحضر هستید این طرز تفکر در روپایی ها کم رنگ میشه. وقتی عصر علم و اختراعات بشر از راه میر...
ادامه مطلب
خدایا! یه سری آپشن جلو رومون بذار دیگه! قربونت. دلم می خواد جایزه ی تاب آوردن این روزهای بی نهایت گرم می تونستم به هموطنام جایزه بدم. یه هیر میکاپ آرتیست ی هست توی اینستا به اسم mounir. یه آقائیه نمی دونم دقیقا کجائیه. دلم می خواست یه ویزیت گیش ایشون رو به خانوم های هموطن م جایزه می دادم. توی این هوایی که آدم رو توی خونه حبس می کنه تنوعی میشد. بخوانید...
ادامه مطلب
یه کم اتاق م رو جمع و جور کردن. توی کمد لای یکی از دفتر یادداشت هام رو باز کردم دیدم مال ده سال پیشه سال 91.اول از اینکه چقدر ناملموس می گذره. یعنی از یک نظر ناملموس و آدم باورش نمیشه ده سال گذشته باشه ولی از طرفی هم چقدر من ناسپاس و فراموشکار. یادم رفته بود که چقدر حس ناامنی و عدم اطمینان از آینده رو داشتم. در یک دفتر چندین بار یادداشت شده که تا صبح نتوانسته ام بخوابم. و چیز دیگه ای هم که هست اینکه من توی این صفحات که خیلی با سرعت، بد خط و گنده گنده نوشته شده خیلی از بیت شعر های تکراری استفاده کرده ام. اصلا به حساب قیمت کاغذ امروز خیلی هم اسراف کرده ام و بیشتر سفید است دفتر تا اینکه اطلاعاتی درش موجود باشه. دفتر رو می خونم. آقاجون و مادربزرگ م زنده بوده اند. دختر همسایه که دیگر خانمی شده و ...
ادامه مطلب
سلام. خوب هستید؟ چه می کنید؟ طرف های شما رو نمی دونم، اصفهان دو سه روزه خیلی هوا سوز داره. یعنی یه جور لج درآری هم آفتابه و هم خشک و سرد. دیروز دنبال یه کتابی رفته بودم کتابخونه ی دانشگاه. من البته کارت ندارم ولی خب با کارت بابام می تونم کتاب بگیرم. همونجا توی کتابخونه بین قفسه های کتاب های هزار رنگ (که البته بوی ماندگی هم می دهند) صندلی می گذارم و کتابی که نظرم را جلب کند می خوانم. بین خودمان باشد، دلم می خواهد فکر کنم کتاب ها خودشان صدایم می کنند. دیروز بخصوص از فضای خشک و سرد بیرون که خزیدم توی کتابخانه ی زبان های خارجی، که در طبقه ی زیرین دانشکده واقع شده، متوجه گرمای مطبوعش شدم. ژنراتور "روووووم روووووم" صدا می کرد. توی اون فضای به اون بزرگی من بودم و دو تا مراج...
ادامه مطلب
من می دونم افسردگی چیهمن خودم دختر نوجوون بوده مکه چقدر جون خود آدم دم دستی و بی ارزش می تونه جلوه کنه.چقدر آدم میتونه نسبت به دنیایی که تازه شروع کرده تجربه کردنش رو اشکال و ایراد وارد کنهو چقدر ما ه...
ادامه مطلب
سلام خوبید؟ خب هفته ی بدون اینترنت رو پشت سر گذاشتیم و میریم که باز مرتب وب هامونو به روز کنیم!امروز به این نتیجه رسیدم که مدل سنتی زن ایرانی خوشبخت که بعضا در برخی نقاشی ها و فیلم ها بهش اشاره شده و...
ادامه مطلب
یکی از خوشبختی ها باید این باشد که آدم در ذهن افرادی جای داشته باشد و هماره خواسته و ناخواسته اثری حتی کوچک بر افکارشان داشته باشد. داشتم سعی می کردم خوشبختی امکان پذیری را در جامعه و کشور خودمان برای...
ادامه مطلب
وقتی یه آدم نمیفهمه خب نمیفهمه کاریشم نمیشه کرد -من نمیدونم بابام تا این وقت ساعت تو روزنامه ها دنبال چی میگرده که دست از سرشون برنمیداره...
ادامه مطلب
هیلاری و بیل کلینتون در جوانی در روز ازدواجشان سال 1975...
ادامه مطلب