
یه کم اتاق م رو جمع و جور کردن. توی کمد لای یکی از دفتر یادداشت هام رو باز کردم دیدم مال ده سال پیشه سال 91.اول از اینکه چقدر ناملموس می گذره. یعنی از یک نظر ناملموس و آدم باورش نمیشه ده سال گذشته باشه ولی از طرفی هم چقدر من ناسپاس و فراموشکار. یادم رفته بود که چقدر حس ناامنی و عدم اطمینان از آینده رو داشتم. در یک دفتر چندین بار یادداشت شده که تا صبح نتوانسته ام بخوابم. و چیز دیگه ای هم که هست اینکه من توی این صفحات که خیلی با سرعت، بد خط و گنده گنده نوشته شده خیلی از بیت شعر های تکراری استفاده کرده ام. اصلا به حساب قیمت کاغذ امروز خیلی هم اسراف کرده ام و بیشتر سفید است دفتر تا اینکه اطلاعاتی درش موجود باشه. دفتر رو می خونم. آقاجون و مادربزرگ م زنده بوده اند. دختر همسایه که دیگر خانمی شده و ...
ادامه مطلب
من می دونم افسردگی چیهمن خودم دختر نوجوون بوده مکه چقدر جون خود آدم دم دستی و بی ارزش می تونه جلوه کنه.چقدر آدم میتونه نسبت به دنیایی که تازه شروع کرده تجربه کردنش رو اشکال و ایراد وارد کنهو چقدر ما ه...
ادامه مطلب
وقتی یه آدم نمیفهمه خب نمیفهمه کاریشم نمیشه کرد -من نمیدونم بابام تا این وقت ساعت تو روزنامه ها دنبال چی میگرده که دست از سرشون برنمیداره...
ادامه مطلب