خرید بک لینک
میدانید؟ فکر کنم سه هفته ای از جریان کارگاه گذشته باشد. خیلی شانسم گفته بود که آنجا را پیدا کرده بودم. حالا که فکرش را می کنم می بینم چطور بشود که صاحب کار کارگاهی مثل او پیدا کنم...چند وقت پیش که تلویزیونمون روی اخبار روشن بود یک گزارشی بود در مورد افغانستانی هایی که "به میل خودشان" به کشورشان بر می گشتند. ردیف اتوبوس ها در مرز.گزارشگر می گفت از صد و شصت هزار افغانی ساکن در ایران مثلا اینقدر هزار دارند به اختیار خودشان برمی گردند. یعنی در صد بالایی بود. از مصاحبه هایی که با چند نفر انجام داد الادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: پنجشنبه 6 آذر 1404 ساعت: 20:08

روز پنج شنبه از کلاس ورزش که برمی گشتم، حدود ساعت 1 بود. از سوپری که نزدیکمونه و چند وقت بود ازش خرید نکرده بودم دو سه قلم چیز برداشتم. این سوپرش یه حالتی داره که اجناس خارجی هم میاره. بعذ این روز های گرما من دلم به دو سه تا چیز میز خوراکی خریدن خوشه. اون هم بعد از کلاس ورزش. خلاصه یه بسته خیار شور از اینا که تو پاکت پلاستیکی بسته بندی شده و دو سه تا تنقلات کوچیک (که خارجی هم نبودند) و یه ماءالشعیر شیشه ای برداشتم. برندش "باجیک" اگه اشتباه نکنم. این سوپره من تا یادمه پسرای جوون می گردوندنش. یه خورده هم سر و گوش یکیشون می جنبید. ولی خب همیشه با کلاس طور بودند. حساب که کرد گفت سیصد و اینقده. من از کارت مامانم کشیدم. رفتم بیرون که برم خونه ولی برگشتم سمت سوپر از فروشنده پرسیدم مطمئنید درست حساب کردید؟ گفت آره همشون قیمت روشونه. نوشیدنیتون شد 95. گفتم چه خبره؟ این کالا، ایرانی هم هست روش فارسی نوشته. گفت خب فارسی نوشته باشه. ساخت خارجه. شیشه رو گرفت که ببینه نوشته کجا که مثلا پیدا نکرد. بیرون سوپر وایساده بودم. پرسیدم میشه پسش بدم؟ گفت نه به جاش جنس ببر. بعد گفت خب باشه که من گفتم حالا یه بار میبرم ببینم اصن چیه. -حالا داداشم توی اینترنت که زده همین باجیک رو زده شیشه ای 40 تومان و حتی تخیف زده که 35.از دیروز که فهمیدم ناراحتم. از اون طرف یه کار ترجمه هم دستمه که بیشتر از 5000 کلمه انگلیسی به فارسیه. مال یه خانوم دکتریه و قراره براش 300 هزار تومان بهم بدند. هی این دو نوع پول درآوردن رو با هم مقایسه می کنمراستی روی شیشه هم ادرس کارخونه رو ارومیه نوشته. از دیروز هی سناریو می چینم که میرم به سوپریه میگم خیلی نامرده. اینکه توی اوضاع اقتصادی و سیاسی (و حتی هوای گرم) این کارش اصلا درست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: دوشنبه 1 مرداد 1403 ساعت: 4:53

از دیروز که شنبه بود برام مسجل شد که دیگه روند هوا همین گرماست و حالا حالاها نباید منتظر بهبودش باشم. کلاس بادی فلکس رو که می رفتم هنوز میرم. ساعت 11 ست. الان هم هنوز مربیم نیومده نشستم می نویسم. صبح که بلند شدم دل و دماغ درست و حسابی نداشتم. رفتم حموم یه خورده توی خونه دور زدم و قران خوندم و آماده شدم بیام کلاس. یه بطری آب هم میذارم توی فریزر که توی مسیر دستم بگیرم. با اتوبوس میرم تا یه جایی رو. توی اتوبوس یه پسر نابینایی از در جلو آقایون سوار شد و همونطور عصا به دست اومد تا در وسط و دستش رو گرفت به میله. همون ایستگاهی که پیدا شدم پیاده شد. به نظرم خیلی جسور اومد که اونجور تک و تنها راه افتاده با عصاش. البته باید بگم به نظر می اومد نابینای صد در صد نباشه. شاید مثلا سایه ها رو تشخیص میداد. پیاده که شد همونجا وایساد و دیدم داره یه چیزی میگه. داشت میگفت کسی هست منو ببره اونور خیابون؟ البته خیلی بلند نمی گفت. رفتم جلو خودم رو بهش رسوندم پرسیدم میخواین برید اونور خیابون؟ گفت اره. دستم رو بردم جلو تا بگیره. آستین مانتوم هم کاملا بلند و ول و شل هست ولی به نظرم بی مورد اومد پرداختن به این جزئیات اون زمان. دستک رو که گرفت هنوز دو قدم نرفته بودیم که پرسید "حالدون خوبه؟" گفتم ممنون! اون طرف خیابون که رسیدیم گفت شما مسیرتون تا بی ار تی نیست من رو برسونید؟ گفتم نه. بعد یه آقایی که ما رو دیده بود انگار غیرتی شده بود اومد ازش پرسید کجا میخوای بری؟ گفت پیاده رو! برگشتم دیدم همونجا وایساده اون سمت خیابون که رسیدیم. رد دست لزج ش هنوز بهمه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: شنبه 16 تير 1403 ساعت: 11:03

می دونید؟ ما تو خونه مون اخبار تلویزیون داخلی رو زیاد می بینیم. یعنی بابام شب ها و ساعت 2 رو اگه خونه باشه حتما روشن میکنه. و خب از نظر سیاسی هم قبولشون داره حاکمیت و این صحبت ها رو. حالا که موضوع غزه پیش اومده و هم اخبار ملی و هم واکنش خود مردم (از جمله خودم) کم جونه و برعکسش توی یوتیوب می بینی مردم اون طرف دنیا خیلی سرسخت پی گیرند (با اینکه تقریبا هیچ کاری در مقابل شرکت های بزرگ دنیا از دستشون برنمیاد) برای من سوال پیش اومده که واقعا چرا.چرا اینجوریه؟ با اینکه خیلی واضح نیست برام ولی به نظرم به دنیا اومدن در خاورمیانه یعنی به دنیا اومدن در هاله ای از ابهام. برای هویتت، و برای هوایی که حق توست برای نفس کشیدن همیشه جنگیده ای. خسته ای... از سیاهی نفت و از سرخی خون... انگار هنوز جنگ با عراق است و صدام از گور بلند شده و بمب می اندازد و گرد و خاک است که به هوا بلند می شود و آلودگی صوتی و هراسزیستن در خاورمیانه مطالعه می خواهد... برای عبور از شعارهایی که خوراک اتمسفر خاورمیانه است..برای عبور از آش ی که آن ور آب برایت بار گذاشته اند... زمانزمان عنصر مهمی ست. ساعت هایمان را چک کنیم. نباید عقربه ها بخوابند... غزهغزه منتظر است.. غیر از انتظار کاری از دستش برنمی آیدمی دونید؟ این روزها انگار دنیا ساعتش رو با خاورمیانه تنظیم می کنه.. حواسمون باشه.. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 4:10

بچه های کلاس ورزشی که میرم فکر می کنند اسمم سیما ست. من، موجودی با دو اسم- ولی آهنگ خوبی نداره. یعنی همون اول که میخوان کسی که اسمش "سیما" ست رو صدا بزنند کلی از انرژیشون که باید به شخص منتقل بشه رو از لای دندون هاشون به هدر میدن. -این مربی ورزشی که دارم خیلی خاص و عجیبه. یه دختر بیست و پنج ساله که از بس خوب و موجه و به اندازه ست فکر می کنم جادو جنبل هم بلد باشه. خدا از این مربی ها قسمت شما هم بکنه-روز اول کلاس رو به مامانم گفتم بیاد. البته این کار از طرف من مرسوم نیست ولی خب یه شرایطی بود که گفتم و اومد. طبق معمول که خودم رو با صدای بلند عظیمه معرفی میکنم اسمم رو گفتم. بعد رفتم آبی چیزی بخورم مامانم بهم گفت اینجا که کلاس ورزشه سخته بخوان با این اسمت صدات کنند. من که همیشه صدات میکنم سیما. رفتم به مربی مون گفتم که توی خونه اینجوری صدام می کنند و اینها. غیر ما اون روز فقط یه شاگرد دیگه بود. شاید هر کس دیگه ای بود مثلا پوزخندی چیزی میزد یا با شک و تردید صدات میکرد. ولی این مربی من که میگم نه. انگار از همون اول همینطوری خودم رو معرفی کرده باشم. چون سیما صدام میکنه، "سیما" شده ام. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 16:23

امروز هر دفعه با خودم میگم وای چه گشنمه!

واحد اندازه گیری لحظه ها در هوای گرم و همچنین میزان خورد و خوراک حتما باید متفاوت باشه با وقتهای دیگه سال.

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 13:58

نمی دونم واقعا این چه سفری ست که ما آمده ایم. مقصد: سپیددشت استان لرستانزمان: دو روز کاملا بارانیبعد تازه عادت ماهیانه مم هست. هر لحظه منتظرم شروع بشه. مامانمم انگار نه انگار خودش یه روزه ماهیانه داشته میگه کج خلقی که می کنی برای اینه که ضعیف شدی. -اینجا یه جوریه که به شهر یا رو روستای بعدی که بخوای بری کلی مسیر پر پیچ هست. مردمش هم خدایی مهربونند ولی یه غذاخوری درست و حسابی هم نداره و توالت عمومی درست و درمون هم پیدا کردن توی منطقه ی لر ها که میایی تقریبا غیر ممکنه. کلا خیلی ناراحت م. نمی دونستم مقصد اینجا اینجوریه. بابام از آشنا های "طبیعت گرد" پرسیده گفتند اینجا خیلی طبیعت ش خوبه. آره ولی.... خب تکراری میشه. اینقدر از دست بابام ناراحتم که نگو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:08

دعوت شده ایم عروسی. کجا؟ اسپیناس پالاسمن تا حالا اسپیناس پالاس نرفته ام ولی میگن همون هتلیه که رونالدو توش مونده. عروسی دختر عمه م که هشت سال از من کوچیک تره و خیلی هم واقعا با هم درخور نبوده ایم که دلم بخواهد عروسیش باشم. این تجملات برای تهرانی ها عادی شده گویا. عمه م اینا ساکن تهران هستند. شوهر عمه م دیپلم داره. اهل رفیق بازیه و بعد انقلاب کلی به آدم های مهم چسبید. برای اون یکی دخترشون هتل اسپیناس گرفته بودند (با اسپیناس پالاس فرق میکنه). عمه م که خیلی هم دوستش دارم میگفت شوهر عمه م می خواد دوستاش رو دعوت کنه. حالا هم این دخترشون. - دیشب فکر می کردم اگه یک پنجم این خرجی که می خوان بکنند رو به من میدادند ور میداشتم میرفتم نیوزلند. با پسر هندی ئه که توی یه سایت دیتینگ آشنا شدم ازدواج می کردم. پسر هندیه دنبال شریک زندگی می گشت. توی عکس ش خیلی هم سیاه میزد. ولی مهرش به دلم افتاد. تنها پیشنهاد جدی توی دو سال گذشته بود. حالا البته پولش هم که باشه به چه بهانه ای میرفتم؟ اجازه هم نبود. البته یه دختر مجرد به آخرین چیزی که فکر میکنه نصیحت پدر و مادره. هیچی همین! می خواستم بگم چه خبره تهرونیا؟ حالا ما شهرستانی شما پایتخت نشین باشه. ولی آخه یه دو دو تا چهار تا کردن بعضی وقت ها چیز بدی نیست موضوعات مرتبط: my maiden mind/ عقاید یک دختر باکره ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: پنجشنبه 10 اسفند 1402 ساعت: 14:35

می دونید؟ من بیشتر از پنجاه در صد وقت ها وقتی به خودم نگاه می کنم و زندگی که می کنم و دارم، خجل میشم و احساس شکست می کنم. اینکه گاهی خیلی بی انرژی هستم البته تقصیر من نیست. خیلی ساله که من احساس سردی و گیجی داشته ام. میگن زندگی مال زمان حاله و الان رو باید قدر داشته باشی ولی باز می بینم عقب ماندگی ها رو نمیشه انگار جبران کرد. از اون طرف مامانم مدام حرف مرگ میزنه. کارهاش رو مثلا جفت و جور می کنه، پند های ریزه کاری آخر سری میده. نمی دونم چی بگم. از طرفی خب اون حق داره هر احساسی داشته باشه و از طرفی عصبانی میشم و به خشم درونی م افزوده میشه. نمی تونمم هیچی بگم. خدایا! چرا من رو در طالعی شوم آفریدی؟ این قدر نافرجام؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1402 ساعت: 17:57

اومدم خونه ی آقاجونم. مادرجونم، مامان بابام چند ماهیه فوت شده. این اولین زمستونیه که آقاجون تنهاست. امشب اومدم پیشش. توی این شب های طولانی زمستون یه کم برام تعریف کرد و خاطره گفت. آقاجون پاهاش درد می کنه. یعنی زانوهاش. به ساق پاهاش از این ساق های پشم شتری هست، قهوه ای ها، از اونها کرده. یه پاش رو که می خواد بندازه روی اون پاش زانوش درد می گیره حتی. ویکس و اینها باید باشه اون بطری ها. امشب ساعت هفت که رسیدم آقاجون رفت زیر کتری رو روشن کرد و برام توی بشقاب بیسکوییت و تخمه گذاشت. زیر کتری روشن کردن رو نه ولی اولین بار بود که از این مدل پذیرایی یاد گرفته بود! فوق فوقش قبلنا از توی یخچال میوه ورمیداشت میاورد. -منتظرم داداشا بیان دنبالم. دو تایی خونه ی دوستشون بوده ند. آقاجون 9 و اینها رفته خوابیده. می دونید؟ من "پرنسس" میشم خونه ی آقاجون که میام. با اینکه آقاجونم اصلا از این آقاجون های مدرن نیست (و برای همین هم هست که مامانم باهام نیومده) ولی احساس می کنم آقاجون یه جورایی باورش نمیشه که نوه شم. حتی یه جوری نگام می کنه که می فهمم حقیقتا ناز و خوشگلم! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 21:20

امروز بیرون بودم. برگشتنه دیگه تقریبا رسیده بودم سر کوچه مون. یه آقایی گفت خانوم! یه کمکی بهم بکن! چند تا ورقه دوا و دکتر گرفت جلوم. قد متوسط رو به کوتاهی داشت. بهش گفتم ندارم و به راهم ادامه دادم. برگه های توی دستش سبز رنگ بودند. گفت سی، چهل تومان هم شده یه کمکی بهم بکن. گفتم پول نقد اصلا ندارم. بعد که رد شدم برگشتم دیدم کت ش از این چاک های دو ور کمر داشت. یه آقای میونسال قد متوسط رو به کوتاه. قبلش از داروخونه صد متر جلوتر شامپو خریده بودم شصت و پنج تومان. از ذهنم نمیره کلا آقاهه. یه موردی داریم این جا که همیشه میگه میخوام نوار قلب بگیرم کمک م کن. چون مال این محل هستم دیگه می شناسم ش و برام تکراری شده ولی این آقاهه، اگه از روی کت ش هم بتوانیم حساب کنیم، باید عیال وار بوده باشه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1402 ساعت: 9:51

شاید می خواهم ابعاد وجودم را ازمایش کنم. این تپش که انگار از درون گهواره ای از آب در می آید و اسم ش قلب است چیست؟ چطور می شود که روزی همین قلب ی که فرسدم ش امروز و احساس کردم با ساز و کار معده و لوله هایش در ارتباط است، روزی در قعر زمین جای خواهد گرفت... و نخواهد تپید-داداش کوچیک م حمید مدتیه خیلی حالات خوبی نداره. مجبور شد درسش رو ول کنه نمره هاش خوب نبودند. خیلی نگرانه اینده و ایناست. خوابش هم خیلی بد شده. امروز داشتم تمرین می کردم. پنج شنبه اخه کلاس پیانو دارم. نمی دونستم خوابه. یکدفعه آنچنان دادی زد که بسه نزن دیگه! قلب م وایساد! پریروزا میگه "من اگه بدونم تو سربازی شهید میشم، میرم". وزن ش زیاده. یکی از نگرانیاش همین سربازیه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1402 ساعت: 18:01

امروز آقاجون یکدفعه ای بهم گفت زن می خواد. حالا یکدفعه ی یکدفعه که نه.بعد از چهل م مادرجون این بار اولیه که بهش سر می زنم. حدود ده و نیم رسیدم خونه شون. حال و احوال و حرف می زدیم. گفتم به مامانم گفتم آقاجون رو نهار بگیم بیاد اینجا. خودمون میریم میاریمش گفته آقاجون نمیاد! گفت آره جایی نمیرم. غصه م میشه. یادم میاد اون روزا که میمدیم دو تایی میمدیم. حالام اگه یه وقت زن برامون بگیرن میام بالاخره دو صباح عمری که مونده رو باید رفت اینور اونور. منو میگی. انگار یه کوه غم یخی توی دلم در اومد. حتی داشتم فکر می کردم حالا نهار رو چی کار کنم چیزی دلم نمی خواد! عجب بابا! شاید پس توی یک ذهن یک دختر مزدوج شدن توی شرایط ایده آل صورت می گیره. اگه نوشته های قبلم رو خونده باشید می دونید که به دلایلی زندگیم روال عادی نداشته تا حدودی. ولی خب حتی اگر هم شرایط ازدواج رو داشتم باز انگار هدف و برنامه ای برای زندگی نداشتم. آخی! رفتم تاپم رو کندم! کولر رو کمی خاموش کرده ام. کولر آبی انگار باید همه ش روشن باشه.آره داشتم می گفتم. انگار همیشه چشم دوخته بودم به آینده. قرار بود همه چی آخرش خوب باشه. نمی تونستم خوشبختی رو بدون مستقل شدن تصور کنم ولی خب به جزئیات ش کاری نداشتم. چه جوری کار می کنند این چرخ دنده های ظریف روزگار؟! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1402 ساعت: 18:01

مغز (هوش) با روح چه فرقی داره؟ این منیت من، به کدومشون برمی گرده؟ Descartes متفکر فرانسوی قرن شانزدهم استدلال کرده که روح با مغز متفاوت هستند چون مغز رو میشه به قسمت های مجزا تفکیک کرد ولی روح رو نه. ولی این باز جواب اینکه روح چیه نمیشه. دکارت رو مثال زدم چون خب مال خیلی سال پیشه و اصلا پدر فلسفه ی نوین به حساب میاد اگه اشتباه نکنم. از گفته های مشهورش اینه که I think therefor I am. فکر می کنم پس هستم. با اینکه فرانسوی بوده معتقد به وجود خدا بوده. استدلال ش این بوده که من بشر خودم رو ناقص می بینم و میل به یک چیز والا دارم. پس خدایی هست. حالا البته نه اینکه توی یه جمله به این برسه.کم کم البته همونطور که مستحضر هستید این طرز تفکر در روپایی ها کم رنگ میشه. وقتی عصر علم و اختراعات بشر از راه میرسه بیشتر جنبه ی ملموس همه چیز اهمیت پیدا می کنه. بشر انگار از زندان خرافات و عقاید بعضا نامعقول و خشک کلیسا آزاد شده بوده و میل داشته همه چیز رو از نو تعریف کنه. حالا اینا رو ولش کنروح ما می تونه حرف بزنه؟ وقتی حرف می زنیم این عقل و زبان ما هستند که تکلم می کنند. پس روح کجای قضیه ست؟ نظر شما چیه؟ -یک جریانات زیرپوستی هم در جامعه هستند که به شدت معتقد به طرز تفکر عرفانی هستند و جایگاه روح رو خیلی والا می دونند. یعنی معتقدند بدون برداشتن قدم های علم حاضر برای مثلا رسیدن به طب رفع بیماری میشه روحی این قضیه رو حل کرد. یا یه همچین چیزی-امروز بنا دارم برم فیلم "کاپیتان من" که کارگدانش بهرام رادان ئه رو ببینم. در بخش سینمای هنر و تجربه. درباره مغزه گویا. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 22:16

خدایا! یه سری آپشن جلو رومون بذار دیگه! قربونت.

دلم می خواد جایزه ی تاب آوردن این روزهای بی نهایت گرم می تونستم به هموطنام جایزه بدم. یه هیر میکاپ آرتیست ی هست توی اینستا به اسم mounir. یه آقائیه نمی دونم دقیقا کجائیه.

دلم می خواست یه ویزیت گیش ایشون رو به خانوم های هموطن م جایزه می دادم. توی این هوایی که آدم رو توی خونه حبس می کنه تنوعی میشد.

برچسب: نویسنده: ماهان فرهادی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 18:56

صفحه بندی